مدح و شهادت حضرت قاسم علیهالسلام
تو خواستی کمی ز کار عشق سر درآوری و از نهالِ قـامتِ خودت ثـمر درآوری همینکه از عمویِ خود گرفتی اذنِ رزم را نمانده بود انـدکی، ز شوق پَر درآوری سَرِ نترس داری و پدربزرگِ تو علیست عجیب نیست از تنت، زره اگر درآوری نداشت قلعه کربلا، وگرنه که برایِ تو نداشت کار تا ز چارچوب در درآوری رجز بخوان و خاندانِ خویش را به رخ بکش که کفرِ این سپاهِ کـفـر، بیشتر درآوری نشد حریف تو کسی و میكنند دورهات خدا کند که جان سالم از خطر درآوری ز اسب واژگون شدی به شوقِ شیشۀ عسل چگونه از میان خاکها شکر درآوری؟! هنوز زنده بودی و به پیکر تو تاخـتـند تو لخته لخته از دهان خود گُهَر درآوری سبک نمیشود مصیبتِ تو با دو قطره اشک تو گریۀ حسین نَه، از او جگر درآوری از این به بعد همقَدِ پسر عموت میشوی برو که روی نیزهها ز عشق سردرآوری |